تبليغاتX
حرفهای در دل نهفته
اقتدار دل شکسته به اندوهي است که سروده نمي شود

پاییز هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد


با این همه


از منبر بلند باد


بالا که می‌رود


درخت‌ها چه زود به گریه می‌افتند!!

               

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 12:7  توسط سوگند | 
کاش حجمی برای گفتن حرفها بود
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 17:34  توسط سوگند | 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 15:4  توسط سوگند | 
هيچ وقت...
                  هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد...
                                                                          امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي ...
                               كه به خاطر لرزش دستانم....
                                                                           در زير آواري از رنگ ها ...
                                                                                                                 ناپديد ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:6  توسط سوگند | 
زندگی

     چون قفسی است

 قفسی تنگ

پر از تنهایی

  و چه خوب است

لحظه غفلت ان زندانبان

   بعد از ان هم

پرواز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:0  توسط سوگند | 
اگه یه روز دل یکی رو شکستی  یه میخ بزن تو دیوار

اگه یه روز دلشو بدست آوردی اون میخ رو در بیار

ولی چه فایده جای اون میخ همیشه می مونه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:37  توسط سوگند | 
ای دریغا......


که همه مزرعه دلها را....


علف هرزه کین پوشاندست و همه مردم شهر بانگ برداشتند...


که چرا سیمان نیست؟؟؟؟؟؟


و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست!!!


و زمانی شده است که به غیر از انسان.....هیچ چیز ارزان نیست!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 0:53  توسط سوگند | 

صفحات زندگی آدم تا یه جایی سفیده بی هیچ حرفی و کلمه ای درست مثل کاغذ سفیدی که روی میزجلوت میگذاری و ساعت ها بهش خیره می شی تا بالاخره داستانت رو شروع می کنی. مهم نیست کی شروع می کنی و چقدرمی نویسی مهم اینکه بالاخره بنویسی. چقدر خوشبختن آدم هایی که دیر یا زود صفحات زندگی شون رو از کلمات پر می کنند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:20  توسط سوگند | 
چشماش از غمی کهنه سخن می گفت وگونه های کبودش از عشقی پاک دم می زد

اشکهای معصومش را در پشت مردمک حیای چشمانش حبس کرده بود

گویی سالها در زندان تنهایی خویش به عشق شکسته خود اندیشیده

دلش پر است از نامهربانی هایی که ناجوانمردانه به او روا داشته شده

وقلب مهربانش را سخت و خنده های شیرینش را تلخ کرده

حسرت را می شود از لبهای گزیده شده و زخمی اش حسش کرد

چرا؟

تنها این کلمه ایست که می توان از انتهای حنجره خسته اش به سختی شنید

می گفت که ستاره ها مدت هاست به او چشمک نمی زنند

و خورشید به خا طر او نمی تابد

مد تهاست که باران ندیده

او کشته شده.

همین و بس...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:19  توسط سوگند | 

خداوندا..

من از احساس بيهوده بودن ؛  من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب می ترسم


خداوندا...
من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک می ترسم 

خداوند...

 
من از ماندن می ترسم خداوندا من از رفتن می ترسم
...
خداوندا...

 
من از خود نيز می ترسم ...

خداوندا... پناهم ده

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 16:27  توسط سوگند | 

کسی که به من اعتماد می کند از کسی که مرا دوست دارد گامی فراتر نهاده است. حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گویم و حرف هایی هست برای نگفتن , حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.حرف های زیبا شگرف و اهورایی همین هایند , سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد. انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت: بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته . اگر همه هستی خود را یک خواستن کنیم .یک خواهش مطلق شویم .اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان بخواهیم, جواب را خواهیم گرفت. دعا باید همچون سخن گفتن طفلی باشد با پدرش, هرچه گستاخانه تر و هم چون یک طلبکار مصرانه تر باشد به اجابت نزدیک تر است. صبح نیایش کردن و بقیه ی روز را هم چون یک وحشی به سر بردن بیهوده است. باید انسان بودن پاک بودن مسئول بودن و در اندیشه ی سرنوشت دیگران بودن وظیفه نباشد بلکه صفت آدمی باز هم بالاتر, وجود آدمی باشد. مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد. چه قدرنشنیدن ها و نشناختن ها ونفهمیدن ها به این مردم خوشبختی وآرامش بخشیده است. خدا از آدم هایی که ضعف و زبونی خود را می خواهند با خداپرستی جبران کنند بیزار است,از آنها که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر می کنند نفرت دارد,خدا آدم های ذلیل و طماع و ترسو و چاپلوس را دوست ندارد.خدا دوست دار آشناست, عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت . دو پدیده را مردم یا عوام نمی توانند از هم سوا کنند: یکی شور مذهبی است ودیگری شعور مذهبی است که این دو هیچ ربطی به هم ندارند, آن کسی که شور مذهبی دارد خیال می کند که شعور مذهبی هم دارد. انسان یعنی, یک موجود رو به بالا, عاشق آسمان, تنها فرشته ای که به زمین افتاده است و تا به آسمان باز نگردد و به سوی خدایش, از نالیدن آرام نمی گیرد. برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن و یأس انسان امروزی, یأسی است ناشی از آگاهی اش به خویشتن و خوش بینی انسان در طول تاریخ, زاییده ی جهلش نسبت به خویش است. وقتی در صحنه حق و باطل نیستی, وقتی که شاهد عصر خودت وشهید حق و باطل جامعه ات نیستی , هر کجا خواهی باش, چه در نماز ایستاده باشی, چه به شراب غرق باشی , هر دو یکی است. انسان های بزرگ, نیازهای بزرگ و آدم های اندک, نیازهای اندک دارند.اندیشه های بزرگ, نیازهای بزرگ تر و دردناک تری دارند. مثل:احساس باز ماندن از کمال, از سلسله ی تکامل به سوی خدا, از بقای ابدی, از حیات جاوید, مصدوم شدن و عقب ماندن از گروهی که توانسته اند خود را در راه خدا له کنند. این افکار آن چنان وحشتی را در دل کسی که فراتر از دیگران می اندیشد برپا می کند که برای دیگران قابل درک نیست. شناخت علی ذهنیت است.حب علی احساس است.اما تشیع علی عمل است. برگرفته از نوشته های دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 19:23  توسط سوگند | 
خدایا

 

           بندگانت شکر نعمت تو کنند

                  من شکر بودن تو

                              که آنچه نعمت است بودن توست

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:23  توسط سوگند | 
بد جوري دارن تو همديگه ميلولن
چشمهاي همشون هم بسته شده
مثل كلي كرم خاكي بدون هيچ احساسي
بعضي از اين كرمها دندونهاي وحشتناكي دارن
باهاش بقيه كرمها رو تيكه پاره ميكنن
بعضي هاشون هم دارن خودشون رو ميخورن
بقيه هم هيچ عكس العملي نشون نميدن
نميدونم دنبال چي هستن؟
ولي خيلي دارن تلاش ميكنن . انگار يه چيز خيلي با ارزشي بينشون گم شده
منم جزء اونام . تو هم هستي ؟
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:22  توسط سوگند | 
ناله را هر چه می خواهم که پنهان کشم

                                                         سینه می گوید من تنگ آ مده ام فریاد کن

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:17  توسط سوگند | 
خدایا کمکم کن خیلی تنهام خیلی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 16:38  توسط سوگند | 
خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟

زن‌ گفت‌ : خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌ .

زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.
شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،
سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند .
زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند .
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد
 
 

عشق را هیچگاه

 فراموش نکنیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 16:12  توسط سوگند | 

مدرسه  : زندان آلكاتراس

زنگ مدرسه :  حمله آپاچي ها

معلمان مدرسه : جنگجويان كوهستان

رفتن به پاي تخته سياه : عمليات كركوك

بـيرون از مـدرسه : خارج از محدوده ۱۸قـدم

نگاه دانش آموز به معلم : مي خواهم زنده بمانم

                   گرفتن تقلب ازدانش آموز: بازي ديگر تمام شد

تعطيلات مدرسه : روزهاي خوش زندگي

گرفتن نمره  : ۲۰ يك بار براي هميشه

                           امتحانات شهريور : شانس زندگي

اخراج ازمد رسه : مهاجرت

                                تقلب : چشم هايم براي تو

                                 كارنامه :آن سوي آتش

                                       مبصر : افعي

                                  زنگ زيست :راز بقا

                              دفتر مدرسه : منطقه ممنوعه

پنج شنبه : خانه دوسـت كجاست

بردن كـارنامه به خانه : خانه در آتش

                        كارنـامه تـجديدى : سالهاي دور از خانه

                         كيف مدرسه : مجـموعه اي براى نامه

                           مـستخد م مـدرسه : سوهـان روحـم

                             جـلسه دبـيـران توطعه اي ديگر

                              انجمن مدرسه : ارتش سرى

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 16:9  توسط سوگند | 

زندگي شايد رود خانه اي ست بي آب .

درختي ست بي برگ .

خورشيدي ست بي نور
زندگي شايد عطش باران است . نم شبنم بر برگ . طپش قلب ستاره در شب
زندگي شايد نيست.

رفته است از دل من.

مرده است در دل تو .

زندگي شايد

بي حضور پرسه زدن در کوچه بي نور است
بيغرور زجه زدن در جهت باران است
زندگي شايد نيست
زندگي شايد مرده باشد در عمق ترانه .

يا در گوشه اي از آسمان پر ستاره
زندگي شايد من باشم
با چشماني خسته، با دلي شکسته. با حضوري بي عشق. با وجودي بي مهر
زندگي شايد تو باشي. با طنيني از دريا . با نسيمي از طوفان. با عبوري از آسمان پر ستاره
زندگي شايد نيست!
زندگي چيست بگو ؟!!
تو به من عشق بده ؟
تو به من نور بده ؟
تو بگو با من :
از جهت باران گو
آسمانی پر عشق
از عبور يک شهاب
يا فقط يک جمله

 تو بگو با من
زندگي چيست؟؟!!!...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 15:11  توسط سوگند | 
              آنچه كرم ابريشم پايان دنيا مي پندارد

                      در نظر پروانه

                    آغاز زندگي است

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 15:9  توسط سوگند | 
 زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است .و روزگار من وما و....
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 15:26  توسط سوگند | 
با دستت يه پروانه ميگيری، ميخوای ببينی زنده‌ست يا نه، اگه دستت رو باز کنی فرار ميکنه. اگه محکم نگه‌ش داری ميميره دوستی هم مثل همينه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 15:24  توسط سوگند | 

عمر می رود و ما می مانیم...

زمان آنقدر سریع می گذرد که وقتی نگاهش می کنی

 چشمانت از حرکت سریع عقربه های ساعت خسته می شود .

آنها می روند آنقدر پشت سرهم می دوند تا از یکدیگر سبقت گیرند .

صدای تیک تاک ساعت گوشها را متوجه خود می کند .

گاهی آنقدرغرق در کار خود می شویم که فراموش می کنیم گوشها باید در حال شنیدن باشند .

زمان می رود تا گذرعمرما را همراهی کند او همسفر خوبیست آنقدر خوب راهنمایی می کند که گاهی چشم بسته به دنبالش حرکت می کنیم .

اما زمانی که چشمانمان را می گشاییم متوجه می شویم که خیلی دیر شده و شاید پایان........

عمر می رود وما می مانیم بی آنکه بدانیم .

ودوباره صدای تیک تاک ساعت به گوش می رسد .

شاید چیزی یا کسی در پس آن صدا جا مانده باشد .

نمی دانم شاید............

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 16:23  توسط سوگند | 
کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،  

 عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،

 بعد از همه از خواب برمی خواستم.

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم 

 و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و 

 هر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.

ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،

 نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.  

ای کاش کودک بودم ،

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 17:12  توسط سوگند | 

مبارزه را بپذیرید.و فراموش نکنید:در زندگی لحظه هایی

هست که بیشتر نیازمند شجاعت ایم تا احتیاط . بعضی

تصمیم ها نیازمند آتش هیجان هستند.بنابراین،عادت کرده ایم

بگوییم:"آرامش لازم است.باید برای این تصمیم آماده باشیم."

هیچ کس نمی تواند خودش را مستقیما برای چیزی آماده کند.

مسائل زیادی هستند که می توان آن ها را برنامه ریزی کرد،

اما هیچکدام از این برنامه ها، بهتر از برنامه هایی نیستند که

خود زندگی به ما پیشنهاد می کند.

 

 

پائولو کوئلیو ، دومین مکتوب

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 17:10  توسط سوگند | 
ای کاش ما انسانها می توانستیم برای یک بار هم که شده در این دنیا خودمان بودیم

می فهمیدیم چه می کنیم

ای کاش اینقدر که به مردم ارزش وبها می دهیم  ذره ای برای خودمان ارزش قائل بودیم

تا کمی هم بتوانیم برای خودمان زندگی کنیم برای آنچه دوست داریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 17:10  توسط سوگند | 

می توانم براحتی

خاطره تو را

در دوردست ترين بی نهايت

زير خروارها فراموشی

دفن کنم .

اما ؛

می خواهم که زيبايی آن خاطرات

دنيای سياهم را رنگين کند .

دنيای رنگينی که در فضای آن

تنها دو رنگ زيبای سياه و خاکستری

به چشم می خورد .

صبح هر روزم به رنگ خاکستری ست

و با سياه به شب می رسم .

و هر شب ؛

به اميد ديدار رنگ خاکستری فردا به خواب فرو می روم ... !!!

 

اين است نمای زندگی زيبای من .

شکر که همين نيز به ما رسيده !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 13:10  توسط سوگند | 
یک ذره بودی ،
           
هیچ بودی ...
                    نه ماه گذشت  ،  نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت ...
                                افتادی تو گهواره ،
                                   چشمات نمی دید ،
                                          گوشات نمی شنید ، پاهات نمی رفت ،
                                                       دستات نمی گرفت ،
                                                 مغزت کار نمی کرد ،
                                                    هیچ چی نمی فهمیدی ،
                                                     هیچ کس را نمی شناختی ،
تو گهواره افتاده بودی ...
حالا صد سال گذشته ،                                                      
   چشمات نمی بینه ،
      گوشات نمی شنوه ،                                                    
             پاهات نمی ره ،
           دستات نمی گیره ،
        مغزت دیگه کار نمی کنه .
          هیچ چی رو باز نمی فهمی ،
             هیچ کس را باز نمی شناسی ،
                تو بسترت افتاده ای ...
                              بعد می میری ،
                           میگذارنت تو دل زمین ،
            باز خاک می شی ،
                            از تو هیچ چی نمی مونه ،
                                                 "تو" می مونی ،
                                                     آدمیزاد دور میزنه ،
              مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چیز :
         آّب ، گُل ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان !
                                                هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ،
هیچ شدی ، خاک شدی .
 
از تو چیزی که می مونه :
             کاری که کردی می مونه ،
                   هر کاری کردی می مونه ،
                             ... کاری اگر کردی ، می مونی ...
.

                                                                      برگرفته از کتاب "یک ، جلوش تا بی نهایت صفرها " .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 21:29  توسط سوگند | 
در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است . 
او به من گفت : 
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن . 
من نيز چنين كردم و غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي ! 
با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد 
اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد ! 
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است !!! 
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟! 
خداوند لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من !
از او پرسيدم : خدايا ،‌ چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟ 
چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را ؟
و خدا فرمود :
 بنده ي عزيزم ، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را 
بداني و جعبه سياه ، تا غمهايت را رها كني !
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 21:26  توسط سوگند | 
اقتدار دل شکسته به اندوهي است که سروده نمي  شود

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 21:19  توسط سوگند | 

معلم گفت:

« بنويش سياه! »
و پسرك ننوشت.
معلم گفت:

« هر چه مي داني بنويس »
و پسرك گچ را در دست فشرد.
معلم گفت:
« املائ آن را نمي داني؟ »
و معلم عصباني بود.
سياه آسان بود
و پسرك چشمانش را به

 سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود.
معلم سر او داد كشيد
و پسرك نگاهش را به

دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابي نداد

.معلم به تخته كوبيد
و پسرك نگاه خود را به

 سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند
و سكوت كرد.
معلم بار ديگر فرياد زد:
« بنويس!
گفتم هر چه مي داني بنويس!»
و پسرك شروع به نوشتن كرد:
« كلاغها سياهند ،

پيراهن مادرم هميشه سياه است،

 جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است.

 كيف پدر سياه بود،

 قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد.

 مادرم هميشه مي گويد

:پدرت وقتي مرد موهايش

 هنوز سياه بود.
چشمهاي من سياه است

شب سياهتر.  و

 يكي از ناخن هاي مادر بزرگ

و سياه شده است
قفل در خانمان سياه است. »
بعد اندكي ايستاد
رو به تخته سياه
و

 و پشت به كلاس

 سكوت آنقدر سياه بود

 كه پسرك دوباره گچ را
 به دست گرفت و نوشت:
« تخته مدرسه هم سياه است

و خود نويس من با

جوهر سياه مي نويسد. »
گچ را كنار تخته سياه

 گذاشت و بر گشت.
معلم هنوز سرگرم

 خواندن كلمات بود.
و پسرك نگاه خود را به

 بند كفشهاي سياه رنگ

 خود دوخته بود.
معلم گفت:
« بنشين. »
پسرك به سمت

 نيمكت خود رفت

 و آرام نشست.
معلم كلمات درس جديد را

 روي تخته مي نوشت
و تمام شاگردان

 با مداد سياه
در دفتر چه مشقشان

 رو نويسي مي كردند.
اما پسرك مداد قرمزي برداشت
و از آن روز
مشق هايش را
با مداد قرمز نوشت
معلم ديگر هيچگاه

 او را به نوشتن

كلمه سياه مجبور نكرد
و هرگز از مشق

 نوشتنش با مداد قرمز
ايراد نگرفت.
و پسرك مي دانست
كه قلب معلم
 هرگز سياه نيست!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 21:19  توسط سوگند |